تبليغاتX
بی احترامی ممنوع








بی احترامی ممنوع


ماه به من گفت :

اگر دوستت به توپیامی نمیدهد

چرا ترکش نمی کنی؟

به ماه نگاهی کردم و گفتم

آیا آسمان ترا ترک می کند

زمانی که نمی درخشی؟
 
داستان  عاشقونه
 
پسربه دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دخترلبخندی زد و گفت ممنونم

. تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی

وبه خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود همه حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید... چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود.

به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!.. دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.

الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه ... ! (عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود آرام آرام اسم پسر رو صدا کردو قطره های اشک روی صورتش جاری شد و به خودش گفت کاش حرفشو باور می کردم...

 



نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:48 توسط محمد|



نبود...پیدا شد...آشنا شد...دوست شد...مهر شد...


گرم شد...عشق شد...یار شد...

 

   تار شد...بد شد...

 رد شد...سرد شد...غم شد...بغض شد...اشك شد...


 آه شد...دور شد...رفت ...رفت..واسه   همیشه  رفت.... 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 1:43 توسط محمد|



 به عکسای زیر نگاه کنید باورتون میشه ما آدمها چقدر

 

 خودخواه شدیم که موجودات زنده اینطوری اسیر میکنیم؟

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 0:6 توسط محمد|



سلام دوستان نوروزباستانی رو به همه شما تبریک میگم امیدوارم سالی

بسیار خوب پراز شادی و موفقیت و سرشارازعشق داشته باشید

بچه که بودیم عیدواسمون خلاصه میشدتولباس وشلواره نو و عیدیهای خوش و آب و رنگی که اول از بابابزرگ ومامان بزرگ میگرفتیم و تخم مرغهای رنگی که از بس خوشگل بودند چندتا برمیداشتیم از شما چه پنهون دل کوچیکمون طاقت نمییاوردو دورازچشم بزرگترها البته به این نیت که توشوخالی کنیمو پوسته خوشگلش تاسال بعد نگه داریم؟؟ امامتاسفانه همش میشکست اون سالهای خوش خیلی زود گذشت ماهم کم کم بزرگترشدیم این روزها عید که میرسه تنها دل خوشیمون دیدن روی ماه دوستان و آشنایانه سال نو که میرسه تازه میفهمیم که سال گذشته خیلی موفق نبودیم اما به خودمون قول میدیم تو سال نو هر کاری که نشدانجام بدیم جبران کنیم امسال دوباره یه قولایی تو سرم دارم وسعی میکنم اونارو هرجور که شده انجام بدم.

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 11:9 توسط محمد|



عشق واقعی

 زن وشوهر جوانی سواربرموتورسیکلت در دل شب می راندند.
آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟

مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری 
 وروی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه

روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.
در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 14:47 توسط محمد|



حرفهای خودمانی 


 

بیچاره اونی نیست که تنهــاست
اونیِه که همه فکر می کنن تنهـــا نیست !!!
 

 رابطه هاى امروزى جوری شده که

مى تونید به همدیگه دست بزنید

ولى نمى تونید به گوشى هاى همدیگه دست بزنید !!

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 9:25 توسط محمد|



به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند
دوری کنی...

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی...
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری

                                                                        پابلو نرودا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 12:41 توسط محمد|




چیزهایی که نگفتم
وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم : عزيزم ، اين كار را نكن .
نگفتم : برگرد
و يك بار ديگر به من فرصت بده .
وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه ،
رويم را برگرداندم.
حالا او رفته
و من
تمام چيزهايي را كه نگفتم ، مي شنوم.
نگفتم : عزيزم متاسفم ،
چون من هم مقّصر بودم.
نگفتم : اختلاف ها را كنار بگذاريم ،
چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است.
گفتم : اگر راهت را انتخاب كرده اي ،
من آن را سد نخواهم كرد.
حالا او رفته
و من
تمام چيزهايي را كه نگفتم ، مي شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشك هايش را پاك نكردم
نگفتم : اگر تو نباشي
زندگي ام بي معني خواهد بود.
فكر مي كردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد.
اما حالا ، تنها كاري كه مي كنم
گوش دادن به چيزهايي است كه نگفتم.
نگفتم :باراني ات را درآر...
قهوه درست مي كنم و با هم حرف مي زنيم.
نگفتم :جاده بيرون خانه
طولاني و خلوت و بي انتهاست.
گفتم : خدانگهدار ، موفق باشي ،
خدا به همراهت .
او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چيزهايي كه نگفتم ، زندگي كنم.
                                                                            شل سیلوراستاین
 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 11:56 توسط محمد|



حاصل عقل

به نسيمي همة راه به هم مي‌ريزد
كي دل سنگ تو را آه به هم مي‌ريزد

سنگ در بركه مي‌اندازم و مي‌‌پندارم
با همين سنگ زدن، ماه به هم مي‌ريزد

عشق بر شانه هم چيدن چندين سنگ است
گاه مي‌ماند و ناگاه به هم مي‌ريزد

آنچه را عقل به يك عمر به دست آورده است
عشق يك لحظه كوتاه به هم مي‌ريزد

آه، يك روز همين آه تو را مي‌گيرد
گاه يك كوه به يك كاه به هم مي‌ريزد
                                                            فاضل نظری
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 3:47 توسط محمد|




 بدون اینکه بگوئی نیز می دانم
حس می کنم که خواهی گریخت
ناتوان از التماسم، ناتوان از دویدن
اما صدایت را برایم باقی گزار
میدانم که خواهی گسست
ناتوانم از گرفتن گیسوانت
اما بویت را برایم باقی گزار
درک میکنم که جدا خواهی شد
فتاده تر از آنم که بیفتم
اما رنگت را برایم باقی گزار
احساس می کنم که ناپدید خواهی شد
بزرگترین دردم خواهد شد
اما گرمایت را برایم باقی گزار
تشخیص میدهم که از یاد خواهی برد
درد، اقیانوسی از سرب
اما مزه ات را برایم باقی بگزار
در هر حال خواهی رفت
حق ندارم که جلویت را بگیرم
اما خودت را برایم باقی بگزار


عزیز نسین

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 14:46 توسط محمد|




مطالب پيشين
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : ParsSkin.Com